|
sky girl |
|
چشمهايت زمين سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتي سيب سرخ دلم افتاد فهميدم. |
نمی دانم در پس گذر کدامین ثانیه ها وجود خود را به گرد و غبار زمان سپردم... شدم تکه خاطره ای بر صفحه ی روزگار که پر از یادگاری های خط خورده ی زندگی بود... یادگاری هایی که هرگاه دست بر سینه گذاشتم ؛ قلبم با صدایی از پشت قفسی تنگ نواخته می شد... یا به یاد شیرینی های از دست رفته لبخندی کم رنگ بر لبانم نشاند و یا به یاد آسمان مهتابی شب هایم چشمانم را ابری و قطره قطره گونه هایم را تر کرد... این بار امده ام که بنویسم می روم... اما دور نخواهم شد و خانه ام را ترک نمی کنم... می دانم طولی نخواهد کشید و باز می گردم... بدان که چشمانم به امید حضور گرمت غروب را تماشا می کند...
+ نوشته شده در 2008/6/18ساعت 2:31 توسط rimi |
تو بازی کلاغ پر زندگیم ارزوهام همه پرید ارزوهام بی پر بودند اما همه پر کشیدند هر چه قدر داد زدم.کی بود؟چی بود؟ کی ارزو هام پروند؟ هر کی اومد یک چیزی گفت:کی بود کی بود؟من نبودم ولی... دستا همه بالا بود اشارشون یک جا بود مگه می شه خدایا.ارزوهام یک جا کلاغ بشن برن هوا؟ از این جا بود که فهمیدم زندگی هم یک بازی بود... عروسکای بچگیم این جا همه هرف می زنند من شدم عروسک و اونا همش ناز می کنند اما دیگه خسته شدم.بگید بیاد عمو زنجیر باف باز کنه زنجیر منو از این گیر و داد اخه بازیهای بچگیم شیرین بودن وقتی که قد تو بودم اما ببین چه تلخ شدن حالا که من بزرگ شدم (ریم)
+ نوشته شده در 2008/5/17ساعت 12:59 توسط rimi |
من و شب
و تنهای و تاریکی و یک شمع روشن... خدا کندبادی نیاید 
+ نوشته شده در 2008/5/10ساعت 1:23 توسط rimi |
هر بار که می نویسم نامه ای به خطه آبی بر صفحه ی دلم به نامت که می رسم هوای دیده ام بارانی می شود و طوفانی دلم را در بر می گیرد.
می نویسم اما نه نامه ای که لب به شکایت یا درخاستی باز کند..می نویسم برای کسی که می خواند ننوشته های دلی را که از شب و روز بی ستاره اش همه بی خبرند.. می نویسم از ثانیه هایی که از دست رفتند و عقربه های که از این میان شتابان به خطی می رسند که پایانی ندارد و از پس ای عقربه ها زندگی رنگ می کند تار های تیره را و گرد پیری بر پیشانی هر ادمی می پاشد.... دلم گرفته.... دیشب از پشت پنجره مهتاب را دیدم که مثل انگشتری به دست آسمان خیره می کرد چشمان حریصان را و ستارگان نگین مجلس شاهان دریا دل بودند... در این میان اندیشه ام بود! که اگر فانوسم را در این سالی که گذشت هوای نفسم از من نمی ربود! شاید کسی از برق ستاره ی ذلم در دفترش چیزی می نگاشت... افسوس..اشک در چشمانم حلقه زده و آرام بر پرهای بی احساس می گریستم...و آرام زمزمه می کردم پروردگارا مرا ببخش... سپیده دم با صدای نسیم بهاربیدار شدم... باورم نمی شد... قاصدکی بر روی شانه ام نشسته بود.. لبخند زدم.برق امید در دلم روشن شد... شاید خالق مهتاب من را به آسمان روشنی دعوت کرده می کند... ****سال خوبی را برای تان آرزو مندم*****
+ نوشته شده در 2008/3/23ساعت 15:18 توسط rimi |
در سکوت خورشید و تلاطم دریا و بی قراری ثانیه ها.وضو گرفتم با مهتاب و بر دستان باران پهن کردم سجاده ی عشق را و هم نفس با نسیم و گل سرخ نماز خواندم به یاد تمام لحظه ها و سالهایی که نماز خورشید را فراموش کردم. نماز خورشیدی را که وقتی غروب می کرد بر دریای پر خون دلهای پاکی که همچو مهتاب در سیاهی شب راهنمای ستاره های بودند که پس از او تا کنون از حرکت باز ماندند و هر شب به امید طلو عش منتظر ایستاده و هنوز می سوزند. کاش می شد فریاد می کردم و دل غافل را اشنا به نوری می کردم که چشمانم بی ان کویی نابینا و وجودم بی معنا است. باز محرم امد و باران محرم چشمانی شد که مدتها خشک و تشنه بودند... 
+ نوشته شده در 2008/1/12ساعت 17:4 توسط rimi |
پشت یک پنجره ام اسمان بارانی است و زمین پر از لطف خدا یک ترانه در بلندای نگاهم جاری است اسمان بغض کبود و چمنزار نگاهم تشنه ی باران است شاخساران درخت ، گاهگاهی رد پایی از بهاران دارد برگهایی کوچک پر از شبنم نرم و در این بین صدای بارش ابر لطیف چه پر احساس طنین انداز است همه چیز از پس پنجره ام پر عشق است ناگهان یک پرنده که به زیر سایبان برگی در دل خانه خود پنهان است دزد چشمان من است از دو چشمش خواندم که دلش قصه پریدن دارد گرچه از بارش باران مستم اما...
در عمق دلم می خواهم اسمان صاف شود
تا پرنده، دوباره، از پس این باران
در دل ابی دریا
روی دستان نسیم
تا بلندای کمانی رنگین
در دل ابی این روز قشنگ
پرواز کند
![]()
+ نوشته شده در 2008/1/5ساعت 16:15 توسط rimi |
ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران
ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران
نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رويای وارونه
ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران
..................................................
ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران
دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن
ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران
صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد
كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران
به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت
به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران
غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت
جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران
جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم
ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران
+ نوشته شده در 2007/12/14ساعت 19:1 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/11/26ساعت 22:59 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/11/19ساعت 0:5 توسط rimi
ای میوه ی رسیده ی کامل ، ای اتفاق هر نفس افتادن می خواهم دوباره بخوانمت تا دوباره خواندنت را پرندگان مهاجر ترانه ی اشتیاق وطن کنند و آسمان غروب پاییزی ؛ یک سره کهکشانی از ترانه و پرواز شود . گفتم سلام ... گفتم سلام آمده ام تا دوباره بخوانم. شاید سطری شگفت، ناخوانده ماند. ســلام آمده ام تا دوباره حفظت کنم. بخوانمت شب ... روز ... بیداری ... رویا.... ای درس سخت نا آموختنی زیبا ؛ ســـلام
+ نوشته شده در 2007/11/17ساعت 12:31 توسط rimi |
هر کس به طریقی دل ما می شکند.بیگانه جدا دوست جدا می شکند.گر بیگانه می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند. اسمش وفا نیست راه و رسمه عاشقا نیست وقتی که دلم گرفته دل شکستن که روا نیست.توئی که بر سر من عشقت رو منت میذاری رنجی که به من میدی پای محبت میذاری.توئی که با همه مهری که میگی به من داری پس چرا سوختنم رو به پای عادت میذاری.محتاج محبتم خدایا مددی کن.شاید که خدا بگیره دست پر نیازم.شاید که خدا بتونه باشه چاره سازم.. گل همیشه نازم: نبودی چاره سازم....نکردی مهربونی...
گل همیشه نازم نبودی چاره سازم.نکردی مهربونی به قلب پر نیازم.آخه این
+ نوشته شده در 2007/11/10ساعت 0:35 توسط rimi |
برای کلام عشق
دوست داشتن را سرودم
برای گذراز اندوه
به لحظه های با تو بودن اندیشیدم
برای دوستی
مهربانی و صداقت را بخشیدم
برای تنهایی
همدردی ندیدم
برای آشنایی
به آسمان دلت پر کشیدم
+ نوشته شده در 2007/11/8ساعت 15:5 توسط rimi |
دلم گرفته، آسمان دل کوچکم ابری و غم زده است. و هوای آن بارانی. چشمانم در فراق دیدگانت به هیچ نگاهی دلخوش نیست. دستانم هر روز به دنبال دستان پرمهر تو می گردد... و قلبم بدون تو حوصله ی تپیدن ندارد. از وقتی تو رفتی، قناری های کوچک حیاطمان برای هم نغمه ی عشق سر نمی دهند... از وقتی تو رفتی دیگر خورشید صبح های زود، گرمای وجودش را به من نمی تاباند. دیگر رد پای رهگذران خسته را در شب های بی قراری احساس نمی کنم. دیگر نسیم مهربان صبحگاهی بسان مادری دلسوز، گونه هایم را نوازش نمی کند... از وقتی تو رفتی، برگ های دفتر خاطراتم بوی غربت گرفته است. از وقتی تو رفتی دیگر هیچ گلی در باغچه ی کوچک احساسم شکوفه نکرده است. دیگر پروانه های عاشق به دور شمع وجودشان نمی گردند... از وقتی تو رفتی... آری این است روزگار من در غم فراق تو! "همیشه بدترین خاطراتتو کسی واست میسازه که بهترینشو واست ساخته"
+ نوشته شده در 2007/10/23ساعت 22:26 توسط rimi |
در غوغای بارا ن و تاریکی چتر دستهایت کلام روشنی است که بارش اندوه را روی شانه های خسته ام منکسر می کند . باران که بتابد پنجره ام سخت عاشق می شود به چراغ زهره که از دل شیشه ی شب مخروط زردی از ایمان و اعتماد جاری می کند در نیمه شب رگهایم . حیرت درد آلودی است سفر وقتی عقل در خنیا گری بالهای سرخ جبرائیل از عشق سنگین می شود . بار دیگر پنجره را باز می کنم اتاق تاریکم روشن ، و دلم بارانی می شود 
+ نوشته شده در 2007/10/12ساعت 23:3 توسط rimi |
مثل غروب ، يك غروب دلگير ، يك غروب نفسگير دلم گرفته است ...
دلم از همه چيز ، همه كس گرفته است ....
مثل ديوانه ها ، مثل يك ديوانه تنها و بي كس درد دل هاي دلم را با دلم در ميان مي گذارم .دلي كه خود پر از درد است ، دلي كه درون آن پوچ و خالي هست ميشود دردها را بشنود !
درد هايش را مي شنود تا شايد دوايي را براي آن بيابد...
دلم گرفته است مثل لحظه ي پر پر شدن شاخه اي از يك گل سرخ ...
مثل لحظه ي رفتن مهتاب در پشت ابرهاي سياه دلم گرفته است ...
احساس تنهايي در من بيشتر شده است و تنهايي جاي خالي دلم را با حضورش پر كرده است . دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بي مهر خود فرو برده است . لحظه اي دلتنگ مي شوم ، دلم ميگيرد ، احساس تنهايي ميكنم . كاش دلتنگ نمي شدم اي كاش احساس تنهايي نمي كردم .
چه لحظه هاي غريبي است ...نفسگير ...بي عاطفه و سرد .
چشماي خسته ، دل شكسته ، اي واي باز اين دل به غم نشسته !
آن زمان بود كه دواي درد خود را يافتم ...دواي تمام غم ها ، غصه ها و تنهايم .
يك قطره اشك ، دوقطره اشك .....گونه اي خيس و صداي نفسگير گريه هايم و در پايان آرام آرام و خالي شدم از غم و غصه ها !
آرام آرام شدم ....خالي شدم و بغض ديرينه ام شكسته شد .
كاش از همان اول مي دانستم دواي درد من درون چشمهايم هست....
+ نوشته شده در 2007/9/29ساعت 16:19 توسط rimi |
مينويسم با قلمي که جوهرش از خون چشمان من است،چشماني غبار گرفته و در قالب يک انتظار پوسيده مينويسم با دستاني فرسوده و خسته براي تو،تويي که ذره ذره وجودم براي ديدارت چون شمعي هر روز آب ميشوند واژه هاي زيادي در ذهنم موج ميزنند و براي گفتن بي تابي ميکنند .چه گويمت ؟ با قلبي آکنده از عشق تو و براي تو مينويسم.از اين همه انتظار خسته ام ،هر جمعه به عشق ديدار تو دستهايم را با تيغ گلها آشنا ميکنم اما درد اين تيغ ها را حس نميکنم بلکه تيغ اين همه ظلمت و تاريکي که هر روز ه بر قلبم فرو ميرود و تا اعماق جانم را ميسوزاندرا حس ميکنم خسته ام از اين همه اشکه بي صدا در دل ،اي تنها ترين ستاره روشن در آسمان تاريک قلبم، بيا تا غبار چشمانم پاک شوند بيا و دردهاي قلبم را التيام بخش يا مهدي ادرکني 
+ نوشته شده در 2007/9/19ساعت 15:15 توسط rimi |
وقتي كه پرسشي كني اصحاب درد را
چون من شكسته دل ترم اول مرا بپرس
+ نوشته شده در 2007/9/13ساعت 1:4 توسط rimi |
چه زيباست واژه ي تنهايي
آنجا كه زير درخت گيلاس دفترچه ي خاطرات را مرور ميكني
و با نگاهي به هر برگه ي اين دفترچه زندگي از نو آغاز مي شود
چه قدر شيرين است به تو انديشيدن
چه قدر زيباست كه با صدايي خفه از درون گريه كني
با بي صدايي از درون فرياد زني
و بگي واقعا عشق ممنوع است؟
براي چه كسي؟ اصلا چرا ممنوع است؟
چند شبيست كه خواب كوله بارش را برداشته و از چشمان خسته ي من رفته و جاي خودش رو به گريه هاي شبانه داده
به فريادهاي بي صدا به ناله هاي عاشقان
من از عشق بتي ساختم كه شب تا سپيده ي سحر تا آن لحظه ي كه ماه در آسمان خودنمايي ميكندمشغول عبادتم
و به اين عشق وجودي مي بالم
كه دوست داشتن واقعا زيباست
+ نوشته شده در 2007/9/5ساعت 23:58 توسط rimi |
او فانوسش را به فضا آويخت . مرا در روشن ها مي جست . تاروپود اتاقم را پيمود و به من راه نيافت نسيمي شعله فانوس را نوشيد وزشي مي گذشت و من در طرحي جا مي گرفتم . در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم پيدا، براي كه ؟ اوديگر نبود . آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟ عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد و من چه بيهوده مكان را مي كاوم آني گم شده بود . *****
***
+ نوشته شده در 2007/8/31ساعت 19:46 توسط rimi |
از همه عاشقا ۱ خواهش کوچک دارم... تو این روزا دعا واسه دل شکسته ها یادتون نره. "التماس دعا"
+ نوشته شده در 2007/8/26ساعت 21:50 توسط rimi |
بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه تیره شبی سنگینم تلخم کدرم شکسته ام مسمومم ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم ............................................ من اینم و غرق خستگی آمده ام ویرانم و از شکستگی آمده ام از شهر یگانگی؟ فراموشش کن! از شهر هزار دستگی آمده ام ............................................ آنجا با هر که زیستم کشت مرا هر همخونی به خونی آغشت مرا صدها دستی که دوست می خواندمشان صدها خنجر شکست در پشت مرا
+ نوشته شده در 2007/8/20ساعت 23:57 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/8/19ساعت 16:43 توسط rimi |
گچ سفيد يه مقوای سياه ، يه دونه گچ ِ سفيد تخته شاسيم ، ورقام ، همه رو بهم بديد دوست دارم طرح بزنم از يه جفت چشم سياه که باهام حرف ميزنن با يه لحن ِ بی پناه دست بی رحمی که اون چشما رو ازم دزديد با خودش فکر نمی کرد ميشه چشماتو کشيد دونه دونه مژه هات دنيا دنيا حرف دارن روی دست ِ خسته شون گوله گوله برف دارن هرجوری خط ميکشم چشای تو خندونه بسکه ناز ِ اون نگات توُ دلت راه بندونه حالا نوبت چيه ؟ نوبت مردمکا دوتا ماه نقره ای توُ شب ِ آدمکا حالا فهميدی چرا رو ُ مقوای سياه ، با يه کم گچِ سفيد طرح ِ چشمات ُ کشيدم ، شد يه تصوير جديد چون شبی به اين بلندی توُ چشات جا نمی شد مشت پر اشارة من پيش ِ تو وا نمی شد اينم از طرح چشات ، فکر کنم قشنگ شدی چيه؟ خجالت کشيدی ؟ آخه رنگ برنگ شدی دست ِ گچيمُ می مالم روی ِ مقوا بی خودی می خندم بهت ميگم ديدی که روسفيد شدی
+ نوشته شده در 2007/6/23ساعت 0:39 توسط rimi |
خدا یا هدیه ای می توانم به در گاهت پیشکش کنم؟ معشوق در قلبم می جوشد و از چشمانم می بارد حلقه گلی از اشک هایم برایت خواهم اورد که هر قطره ی ان نجوا می کند : (معبودم٬ قلبم از عشق تو شکسته است. در بی کران عشقت٬ خود را از یاد می برم وهیچ می شوم ٬ هیچ....) الهی شکرت٬ شکر
+ نوشته شده در 2007/6/18ساعت 23:56 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/6/17ساعت 23:34 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/6/17ساعت 1:9 توسط rimi |

+ نوشته شده در 2007/6/11ساعت 21:48 توسط rimi |
هيچگاه نمی توان يك درخت زخمی وشناور درخون خويش را با ضربه های تبرازپای درآورد،پس به تبرها بگوئيد باهرآنچه درتوان دارند برپيكراين درخت بكوبند. اين درخت تازمانی كه ازخون خويش آبياری می گردد،می تواند بماند وبزيد وحال نيزدرجستجوی هوائی تازه تربرای نفس كشيدن است.خوبی درخت بودن اين است كه می تواند شاخ وبرگش راتا هركجا كه می خواهد به پروازدرآورد،درخت بودن شايد ازپرنده بودن نيزبهترباشد،چراكه دست كم ديگرصيدی نيست دردام صياد بی رحم! نترس،اگركمی به تاخير می افتد اندوهگين مباش اگركمی دير می شود دلت نلرزد اگركه بی صدا دربغض آزادی می شكنيم! صدای ما صدای تمامی زمانهاست صدای هميشه بودنها! من وتو هرچند تاكنون طعم آزادی رانچشيده ام اما خوب می دانيم كه چه طعم خوشی دارد! آزادی روياست،نه شايد آزادی فراترازروياست يا حتی فراترازواقعيت!
+ نوشته شده در 2007/6/4ساعت 19:52 توسط rimi |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش اگه نگاهم گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش منو ببخش اگه شبها ستاره هارو میشمرم اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم .
+ نوشته شده در 2007/5/25ساعت 0:12 توسط rimi |
می خواهم در این جا همین جا در همین گستره آبی قشنگ او را به نام کوچک گل به نام عزیزش به نام نامی عشق بخوانم بخوانم و صدایش بزنم: بخوانم و بگویم که تو تو تمام منی گوشه گوشه ی دلم پاره پاره ی تنم ای همیشه جاودان تو همیشه در وجود منی
+ نوشته شده در 2007/5/17ساعت 0:11 توسط rimi |